کجاست دست ماندگار دوست؟
آغوشت را باز كن كه روح بیقرار من تشنه آرام یافتن است
و هیچ چیزمرا سرگرم نمی كند جزخیال و اوهام كه به تباهی می كشاندم ...
خدایا در گرداب ساكت فراموشی گرفتار سایه های وهم گشته ام
بی حضور « هیچ كس » حتی ! پریشانی روزها وشبهای من
بیش از گذشته روح فرسوده مرا شلاق می زند ..
كجاست دشتزیبایی كه نشانش می دهند ؟
كجاست پله های آسانی و كجا رفت دست ماندگار دوست ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 21:0 توسط joiner
|