امواج دیوانه

61.gif

 

از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟

 

چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟

 

دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...

 

آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و

 

این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل

 

 خاموش می سپارند

شاید.........

fyhdwp.gif

 

 

 

 

بگوشه ای پناه میبرم

از دست دنیایی پر از ریاء و

دروغ

و

از دست مردمانی اشک

 میریزم

که مرا عروسکی

میبینند

برای بازی

شاید بهترین

پناهگاه

 برای معصومیتم

رواندازی از خاک

باشد

که مرا بدور از هر گناهی

نگهمیدارد

شاید.........

تو دیگه نیومدی

mKG9Cv.gif

فردا آمد و تو دیگر نبودی .... همه جا سکوت بود صدای عقربه ساعت داشت دلم را به لرزه در می‌آورد... باورم نبود و این بار همان لحظه‌هایی که هر روز مرا می‌خواندی، داشت بدون تو می‌گذشت و بدون تو نفس می‌کشیدم و تنها باخیالت درکوچه‌های دلواپسی و انتظار سرگردانت بودم و ساعتها می‌گذشت و من در رویای بی تو بودن اسیر بودم ...... و این بار دانستم که تو دیگر به پای یک عشق جدید نشسته‌ای و دیگر چشمانم را فراموش کردی و من را مثل یک اشک سرد از چشمانت رها کردی ... شاید به اونی که می‌خواستی رسیدی و اما چه ساده تو دلم را به ساز غم آشنا کردی و بهانه کردی بازی سرنوشت را و چه بی پروا منو تو شهر رویاها رها کردی و زدی زیر دوست داشتنت و دیگرحالا می‌دانم تو از بین گلها یه گل تازه چیدی ... به تو گفته بودم تو که نباشی تا فردا زنده نمی‌مانم ...... امشب دلم برای کسی تنگ است  که چشمهای قشنگش را به عمق دریای رویاهایم پیوند داد. امشب دلم برای کسی تنگ است که از چشمانم اشکهای به گونه ریخته‌ام را پاک می‌کرد ... امشب اما ، ... چه دلتنگم

گوش خود را به دل من بسپار

gake9e5yk1ymrkh1v5h.jpg

 

 

 

گوش خود را به دل من بسپار

 

گوش خود را به دل من بسپار

تا نگویی که دگر غم داری،غم به اندازه سنگینی عالم داری

تا نگویی مادر من غمهاست، مهد و گهوارهء من ماتمهاست

تا بگویم که دگر حزنی نیست، خون دل خوردن و اندوهی نیست

تا بگویم من  و تو ما شده ایم، فارغ از من در خدا جا شده ایم

تا بگویم به تو سر ازلی، خلقت تازه و لطفی ابدی

تا بگویم متولد شده ایم ، خلقتی نو،آدمی نو شده ایم

تا بگویم  به تو نامی ابدی، نامی از روح بیداری و صاحب نظری

تا بدانی که درآن عرش سماء، نام اوست تنها کلید جاودان

تا بدانی که مسیحش شاه بود، جام شام آخرش میثاق بود

تا بدانی خون اوست تنها حیات، تا بشویی جامه خود را به آن

تا بدانی ساقی و ساغر چه بود ، حافظ مست رسوای که بود

تا بدانی عشق او بی انتهاست، فیض و لطفش نیز کامل بی بهاست

اگر بفهمی بندگی بر هم زنی، تکیه بر لطف خداوندی زنی

جار عشق او را بر همه عالم زنی، مردگیها را همه بر هم زنی

تا بدانجا می رسد این هستیت که خدا میگردد تنها هستیت

تکیه خواهی زد بر عرش کبریا، میشوی خشنودی قلب خدا

مرا از خویشتن رها کن...

   مرا بیدار کن از خواب 

 

 

 

    مراجای ده در خانه ی کوچک دل

 

 

         بشوی با باران انتظارم را

 

 

         مرا مسپار به دست باد

 

    چون پرنده رهایم کن درآسمان

 

 

    مرا در بهار اندیشه کن

 

 

         تن تشنه ام را به وسعت دریا بسپار

 

 

مرا اینگونه نگاه نکن

 

 

 دل من پر از سکوت است .

 

 

سکوتی که اگر نمایان شود

 

 

 عالمی را به آتش می کشد

 

 

تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟

 

 

دستانم را بگیر،

 

 مرا تا دیار آسودگی دنبال کن.

 

 

به لبخندی مرا از غم رها کن،

 

 

مرا از بی کسی هایم جدا کن

 

 

دردهایم را برایت گفته ام

 

 

بشنو اکنون این سکوت تلخ را

 

 

خدایا کمکم کن!

 

 

 مرا از خویشتن رها کن

ببار باران..................که تنهایم

1668983qcbup6izxn.gif&t=1

ببار باران که دلتنگم...مثالِ مرده بی رنگم

ببار باران کمی آرام

که پاییز هم صدایم شد

که دلتنگی وتنهایی رفیق باوفایم شد

ببار باران

بزن برشیشه ی قلبم بکوب این شیشه را بشکن

که درد کمتری دارد اگر با دستِ تو باشد

ببار باران

که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم ازیادش

ببار باران..درخت وبرگ خوابیدن

اقاقی..یاس وحشی..کوچه ها روزهاست خشکیدن

ببار باران..جماعت عشق را کشتن

کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن

ولی باران تو با من بی وفایی

تو هم تا خانه ی همسایه می باری و تا من

می شوی یک ابرتوخالی

ببار باران

ببار باران..................که تنهایم

دلم برای تـو تنگ است تنگ می فهمی؟

 

Photo-Skin_ir-Love509.jpg

 

صـــدای گریه بـــــــــــــــاران پاک می آید
دوبـــاره بــــــــــوی دل انگیز خاک می آید

تـــو مهربـــــــــانی خود را ز من دریغ مدار
کلید قفـــــــل دلت را به دست من بسپار

بیاکمی بنشینیــم سینـــــه صـــاف کنیم
بیا به معجــــــــزهء عشق اعتـــراف کنیم

تو مثل صـــــــاعقه بر مـــن فرود آمده ای
تو شعلـــه ای  که به بـــود و نبود آمده ای

چه خوب بود که همســـــــــایه خدا بودیم
قشنگ بـــــــــــود اگــر پشت ابرها بودیم

تو مثــل حس رقیق منــــی قشنگ لطیف
تو مثل بــــــــــرگ گل نو رسیده ترد ظریف

به جز دلی که به پیش تـــو جا گذاشته ام
به روی هستیــــــم ای ماه پا گذاشته ام

گمان کنم تـــــو همانی که فکر می کردم
نه   مهربــــانتر از آنـــی که فکر می کردم

شکسته است غــــرور پلنگ  می فهمی؟
دلم برای تـو تنگ است  تنگ  می فهمی؟

؛شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام
تویی تجلی ایمــــــــــــــان کفر ختم کلام

عشق هرجا برسد بذر جنون می کارد

 

 

 

فکر یک خنده ی بی دلهره در سر دارد

 

این غزل های پر از گریه اگر بگذارد!

 

خسته ام خسته از این حادثه هایی که هنوز...

 

دارد از هرطرفی بر سرمان می بارد!

 

ترسم این است که این غصه خدایم بشود

 

کاش دست از سر ایمان ِ دلم بردارد

 

شهر، تاریک – تبر، تیز و در بتکده باز

 

دیگر این قصه فقط دست تورا کم دارد...

 

بیت های غزلم هم به شمارش افتاد

 

پس کسی نیست نفس های مرا بشمارد؟!

 

دست تقدیر نبوده ست پریشانی ما

 

عشق هرجا برسد بذر جنون می کارد

 

...آن قَدَر خسته ام از گریه که یک بار شده

 

فارغ از دلخوری ِ قافیه خواهم خندید

کجاست دست ماندگار دوست؟


Right click on image for save options.

 

آغوشت را باز كن كه روح بیقرار من تشنه آرام یافتن است

و هیچ چیزمرا سرگرم نمی كند جزخیال و اوهام كه به تباهی می كشاندم ...

خدایا در گرداب ساكت فراموشی گرفتار سایه های وهم گشته ام

بی حضور « هیچ كس » حتی ! پریشانی روزها وشبهای من

بیش از گذشته روح فرسوده مرا شلاق می زند ..

 كجاست دشتزیبایی كه نشانش می دهند ؟

كجاست پله های آسانی و كجا رفت دست ماندگار دوست ...

تو غریبی اینجا....

باز هم میدانم سر سجاده عشق ... هیچ کس نیست دعایی بکند، این دل ساده و غمگین و پر از مضطرب و تشویش را هیچ کس نیست کمی بگشاید، گره هایی که عجیب کور شدند همه جا بوی غرور می آید ... سر سجاده عشق ... هیچ کس حاضر نیست، فرصت خواسته اش را با کسی نصف کند بوی خودخواهی وکبر همه جا پر شده است تک و تنها دل من ... دل من میخواند ... زیر لب پشت همین راز سکوت ... دل من میخواند ... تو غریبی اینجا ...

قلب جغد پیر شكست

جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد. 
روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری. 
قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند. 
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. 
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. 
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست

من از تو مینویسم کلام تازه ای...

10089484.JPG
 
 
من از تو مینویسم کلام تازه ای

 


تو از من می نویسی که پر آوازه ای


رسیده وقت رفتن نشسته تو چشمام
 
 

سکوت مبهم تو شکسته تو صدام
 


برای کوچه آخر تو همراه منی
 

برای دل بریدن دلیل رفتنی
 


می مونه کنج سینم هوای انتظار
 

میخونم شعر رفتن تا برگرده بهار
 


تو دریای نگاهت شکسته قایقم
 

تو دنیای بزرگت غریبی عاشقم
 


برای شعر خوب تو می خونم
 

مسافر وقت رفتن خدا حافظ بگو
 


تو کوله بار عشقی سفر تا راه دور
 

که زیر سایه بون تو می مونم
 


سفر تا انتها تو هم با من بیا
 

تویی همراه من تموم لحظه ها
 


تو تنها عاشقی برای قصه ها
 

بیا با من بمون تو نزد جاده ها
 


که مقصد منتظر برای ما
 

سکوت و میشکنه صدای ما

عشق یعنی چشمان تو.....

 

ASHK865-.JPG?rnd=0.24672107846203817&sizeM=7

 

 

بی آنکه بدانم در پس خاطرات تو گم شدم


 

بی آنکه بدانم ,

 

با رفتن تو ,

 

 خالی شدم از هر چه لبخند

 

 و پر شدم از هر چه اندوه

 

 


شاید نمی دانی

 

 

بی آنکه بخواهم ,

 

 

 پشت پنجره ای خالی از عبور تو ,

 

 

 بی صدا و بی رمق شدم


 

می خواهم بدانی که


 

بی آنکه بخواهم

 

 


روزهاست با زندانبان سکوت  و انتظار همنشین شدم

 

 

 


روزهاست ,

 

 

با باران و بغض و اشک ,

 

 

 همصحبت و هم صدا شدم

 

 

 

می دانم که تو  مرا نمی فهمی

 

                                                  می دانم , خوب می دانم

تنگ غروب....

وقتی كه تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

 

 

همه   غصه های   دنیا    توی   سینه   منه

 

 

 

توی قطره های بارون میشكنه بغض صدام

 

 

 

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام

 

 

 

 

پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم

 

 

 

منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم

 

 

 

 

زیر بارون انتظارت  رنگ  تازه ای  داره

 

 

 

منم عاشق ترم انگار وقتی بارون میباره

 

 

 

 

بعضی وقتا كه میای سر روی شونم میذاری

 

 

 

تموم   غصه ها   را  از  دل  من  بر میداری

 

 

 

امااین فقط یک خواب خواب پشت پنجره

 

 

 وقت بیداری بازم غم میشینه  تو حنجره

تنگ غروب....

وقتی كه تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

 

 

همه   غصه های   دنیا    توی   سینه   منه

 

 

 

توی قطره های بارون میشكنه بغض صدام

 

 

 

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام

 

 

 

 

پشت این پنجره میشینم و آواز میخونم

 

 

 

منتظر واسه رسیدنت تو بارون میمونم

 

 

 

 

زیر بارون انتظارت  رنگ  تازه ای  داره

 

 

 

منم عاشق ترم انگار وقتی بارون میباره

 

 

 

 

بعضی وقتا كه میای سر روی شونم میذاری

 

 

 

تموم   غصه ها   را  از  دل  من  بر میداری

 

 

 

امااین فقط یک خواب خواب پشت پنجره

 

 

 وقت بیداری بازم غم میشینه  تو حنجره

فرشته ی محبوب!

فرشته ی محبوب!

 

زل میزنی به نگاهم و عاشقی در من به اوج میرسد

 

امشب شقایق و نسیم و یاسی از احساس

 

در من شکوفه میکند

 

تو پر شدی ز بهار و تو پر شدی از مهر

 

و لب به لب شده احساس مابقی در من

 

بیا به رسم همیشه نفس بکش با من

 

تو آمدی و ســر آغــاز عاشقـی در من

 

میان این رگ و خونم فقط تو پیدایی

 

تویی فرشته ی محبوب و شادی در من !

 

اگر که ثانیه ها را بدون تو باشم!

 

میان گریه و بغضم و هق هقی در من

 

تمام لحظه ی من از نگاه تو جاریست!

 

و یک نفس تو بمان با دقایقی در من

شکایت نکن

d6hea6vwseblda76n3bh.jpg

 

شکایت نکن

نه !‌

شکایت نکن

کوه هم که باشد

گاهی

دم غروب که می شود

انگار دلش می لرزد ...

به خدا قسم

اصلا انگار طور دیگری ست !‌

انگار ایستاده می افتد

ایستاده می گرید

و ایستاده می میرد ...

پس گلایه نکن !‌

...

از تو چه پنهان

با تمام تنهایی ام

گاهی ایستاده

در پس همین وجود

در پس همین خنده های سرد

در پس همین گریه های گرم

هی می میرم و زنده می شوم !

...

سخت است

صبور باشی ...

و در حجم این سکوت

نـفـسـت بنـد نیـایـد ...!

خزان ....


مستی از شاخه سبزی پرسید ؟

که تو عاشق شده ای ؟ !

برگی از شاخه جدا گشت ز ترس

ناله سر داد خدایا نکند باز خزان آمده است ......

چراغ عشق


life_14.jpg

 

 

چراغ عشق

 

روزهاست که خواب های من از دریا و سنجاقک خالی ست

 

نه بوی تو را میدهند نه بوی رویاهای جوانی ام را

 

روزهاست جاده ها سر به زیر و ساکت به راه خود ادامه می دهند

 

بی آنکه منتظر گامهای من باشند و اشاره ی تو

 

به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی

 

در حیاط خانه مان هم می توانم

 

آن را ببینم و امروز که باران همه آرزو هایم را خیس کرده است  ...

 

دفترچه ام شبیه بهشت شده است

 

پر از گلهایی که به نام تو روییده اند

 

به من گفته بودی عشق بی آنکه در بزند می آید

 

با فانوسی در دست و برقی در چشمان و

 

امروز که می توانم دنیا را در چشمان تو ببینم

 

عشق در اتاقم نشسته است و

 

به من لبخند می زند

 

ترانه ای که برای تو سروده ام از گفتگوی موج ها و ساحل

 

زیبا تر است

 

اما از سکوت تو زیباتر نیست

 

دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند

 

و تو با انگشت های لاغرم

 

روی شیشه ی مه گرفته بنویسی  :

 

"اگر چراغ عشق روشن باشد

 

هزار کوهستان هم نمی تواند بین ما فاصله بیندازد

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !
تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!
تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !
 برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد
و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد
 تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم..

.::دلم واسه یه نفر خیلی تنگ شد::.

ای قلم بنویس
ای قلم بنویس حرفهای وجودی مرا که با نسیم عطر دل انگیز یار باریدن می گیرد..تو هیچ میدانی سر درون را؟..تو هیچ میدانی راز نماز عاشقان را؟..آنگاه که به قبله می ایستند و سر به سجده گاه معبود می نهند..آنگاه که غرق مناجات عاشقانه می شوند...و با رب خود سر درون می گشایند...هیچ از عشق بازی یاران دلخسته میدانی؟..عشقی که با تمام وجود معنی کردند و خالصانه به آن اقتدا نمودند..
چه زیباست لغزیدن اشک بر صورت شب پروازان و چه زیباست صدای شکسته شدن دلهای عاشقان..

خیلی سخت است

خیلی سخت است ، این دل گرفته باشد ، پر از درد دل و حرفهای ناگفته باشد اما

همدلی نباشد که بشنود درد های این دل را ....

خیلی سخت است چشمهایت پر از اشک باشد ، گونه هایت خیس باشد اما همنفسی

نباشد که اشکهایت را پاک کند ....

خیلی تلخ است لحظه فراموش شدنت از خاطر او که دوستش داری !

خیلی تلخ است کسی را دوست داشته باشی اما ندانی که او تو را دوست دارد یا نه!

خیلی تلخ است لحظه پژمرده شدن گل ، لحظه اسیر شدن پرنده ای تنها در قفس!

خیلی سخت است لحظه های عاشقی ، دور از یار ، بدون دلدار، بی قرار و چشم انتظار!

خیلی سخت است در این کویر تشنه به انتظار آمدن خزان نشستن ، در زیر برگهای

خشک به انتظار سرما نشستن!

خیلی تلخ است یک روز را با دلی گرفته به سر کنی ، انتظار شب را بکشی ، غروب را

بینی و دلگرفته تر شوی ، انتظار طلوع را بکشی ، شب را بی ستاره ببینی و

شکسته تر شوی!

خیلی سخت است این وابستگی ، تحمل لحظه های بی کسی ، دور از عشق ، 

 این قصه را دیگر نمیتوان از سر نوشت

خیلی سخت است

خیلی سخت است ، این دل گرفته باشد ، پر از درد دل و حرفهای ناگفته باشد اما

همدلی نباشد که بشنود درد های این دل را ....

خیلی سخت است چشمهایت پر از اشک باشد ، گونه هایت خیس باشد اما همنفسی

نباشد که اشکهایت را پاک کند ....

خیلی تلخ است لحظه فراموش شدنت از خاطر او که دوستش داری !

خیلی تلخ است کسی را دوست داشته باشی اما ندانی که او تو را دوست دارد یا نه!

خیلی تلخ است لحظه پژمرده شدن گل ، لحظه اسیر شدن پرنده ای تنها در قفس!

خیلی سخت است لحظه های عاشقی ، دور از یار ، بدون دلدار، بی قرار و چشم انتظار!

خیلی سخت است در این کویر تشنه به انتظار آمدن خزان نشستن ، در زیر برگهای

خشک به انتظار سرما نشستن!

خیلی تلخ است یک روز را با دلی گرفته به سر کنی ، انتظار شب را بکشی ، غروب را

بینی و دلگرفته تر شوی ، انتظار طلوع را بکشی ، شب را بی ستاره ببینی و

شکسته تر شوی!

خیلی سخت است این وابستگی ، تحمل لحظه های بی کسی ، دور از عشق ، 

 این قصه را دیگر نمیتوان از سر نوشت

هنوزم بی توتنهایم.......

4.jpg

 می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.
همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس.
و نگران هیچ چیز نباش!من هنوزم بی توتنهایم

دلم با من نمی سازد بدون تو

اگر می دانستی كه امتداد نگاهت چطور احساسم را بازی می دهد...

اگر می دانستی كه نگاهت چگونه به آتش خفته ی درونم دستور برپا می دهد...

اگر می دانستی كه نگاهت چه سایه ی امن و سنگینی بر سرم ایجاد می كند...

اگر می دانستی كه امتداد نگاهت چگونه جنون را به مهمانی قلبم دعوت می كند...

اگر می دانستی نگاهت برایم چه نعمتیست...

اگر می دانستی كه نگاهت با دلم چه می كند...

هیچ گاه نگاهت را از من بر نمی داشتی...افسوس كه هیچ یك را نمی دانی. افسوس...

دلم با من نمی سازد بدون تو

اگر می دانستی كه امتداد نگاهت چطور احساسم را بازی می دهد...

اگر می دانستی كه نگاهت چگونه به آتش خفته ی درونم دستور برپا می دهد...

اگر می دانستی كه نگاهت چه سایه ی امن و سنگینی بر سرم ایجاد می كند...

اگر می دانستی كه امتداد نگاهت چگونه جنون را به مهمانی قلبم دعوت می كند...

اگر می دانستی نگاهت برایم چه نعمتیست...

اگر می دانستی كه نگاهت با دلم چه می كند...

هیچ گاه نگاهت را از من بر نمی داشتی...افسوس كه هیچ یك را نمی دانی. افسوس...

مثل هیچكس

2.jpg

مثل اون موج صبوری كه وفاداره به دریا

تو مهی مثل حقیقت مهربونی مثل دریا

چه قدر تازه و پاكی مثل یاسای توی باغچه

مثل اون دیئان حافظ كه نشسته لب طاقچه

تو مثل اون گل سرخی كه گذاشتم لای دفتر

مثل اون حرفی كه ناگفته می مونه دم آخر

تو مثل بارون عشقی روی تنهایی شاعر

تو همون آبی كه رسمه بریزن پشت مسافر

مثل برق دو تا چشمی توی یك قاب شكسته

مثل پرواز واسه قلبی كه یكی بالاشو بسته

مثل اون مهمون خوبی كه میاد آخر هفته

مثل اون حرفی كه از یاد دل و پنجره رفته

مثل پاییزی ولیكن پری از گل های پونه

مثل اون قولی كه دادی گفتی یادش نمی مونه

تو مثل چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون

تو مثل یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون

تو مثل یه سرپناهی واسه عابر غریبه

مثل چشمای قشنگی كه تو حسرت یه سیبه

چشمه ی چشمای نازت مثل اشك من زلاله

مثل زندگی رو ابرا بودنت با من محاله

یه روزی بیا تو خوابم بشو شكل یه ستاره

توی خوب دختری كه هیچ كس و جز تو نداره

تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عكس خالی

اما من چشمامو دوختم به گلای سرخ قالی

تو مثل بادبادك من كه یه روز رفت پیش ابرا

بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها

تو مثل دفتر مشقم پر خطهای عجیبی

مثل شاگردای اول كمی مغرور و نجیبی

دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی

می دونم عوض نمیشی تو خودت گفتی همینی

تو مثل اون كسی هستی كه میره واسه همیشه

التماسش می كنی كه بمون اون میگه نمیشه

مثل یه تولدی تو مثل تقدیر مثل قسمت

مثل الماسی كه هیچكس واسه اون نذاشته قیمت

مثل نذر بچه هایی مثل التماس گلدون

مثل ابتدای راهی مثل آیینه مثل شمدون

مثل قصه های زیبا پری از خوابهای رنگی

حیفه كه پیشم نمونن چشم های به این قشنگی

پر نازی مثل لیلی پر شعری مثل نیما

دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا

بیا مثل اون كسی شو كه یه روز قصد سفر كرد

دید یارش داره میمیره موندشو صرف نظر كرد

آه دریا ....


 

تو بمان

تو در این شهر بمان

تو در این شهر بمان تا که پرستو ها از سفر برگردند

و لب پنجره ات بنشینند

و غریبانه ترین نغمه تنهایی را

در غروب تو بیاغازند !

تو بمان

تو در این شهر بمان

تو در این شهر بمان تا که نسیم صبح

وقتیکه از جنگلها برمیگردد

لحظه ای پیش تو بنشیند

تا نفس تازه کند

وچو برخیزد

عطر گلهای بیابانی را

با نفسهای دل آویز تو در هم ریزد .

تو گلی !

تو گلی کوچک و رنگینی

که هزاران صبح

که هزاران شام

در فراموشی یک باغچه متروک

میتوان زیست

میتوان ماند

و به پرواز عجولانه یک پروانه

که سبک از بر هر شاخه گل میگذرد

میتوان دل خوش کرد

و من آن رود خروشانم

که شکوه ( دریا )

که غریو امواج

که غزل های مرد ماهیگیر

در دلم وسوسه می انگیزد

و مرا جانب خود میخواند

آه دریا   آه دریا   آه دریا  .......

من در شهر نخواهم ماند

من در اینجا نتوانم ماند

من از این غمکده خواهم کوچید

و به دریاها خواهم پیوست

تا که آن عصمت مواج عظیم

تا که آن پاکی آب

روح غمگین مرا در خود جاری سازد

وتنم را که سرا پرده دیوان است

به صدف های پراکنده ساحل بخشد !

آه دریا

آه دریا

آه دریا .......

صبر ...


2008-9-8-clock2.jpg


من و تو قطره ی باران بودیم

روی یک سرو بلند

بین یک دشت بزرگ

همنشینی با سرو

سبزی دشت بزرگ

سبز شد باورمان

ناگهان ابر سیاهی آمد

همه جا تیره بشد

دشت را ترس و سکوتی بگرفت

***

من ولی می دانم

ابر باید برود

ابرها رفتنی اند

تا طلوع خورشید

اندکی فاصله است

صبر می باید ، صبر ...

یادمون باشه....

یادمون باشه

از هردستی بدیم از همون دست می گیریم پس اینقدر بزرگ باشیم که کلید قلبمون رو فقط به یکی بدیم

یادمون باشه

به هر کسی بعد از دو روز آشنایی نگیم تکیه گاهم هستی

آخه

رسم مردی اینه که تو دنیا یکی بیشتر تکیه گات نباشه چه واسه یه روز چه یه عمر  چه اسمش دوست باشه چه خواهر و چه...

یادمون باشه

اگه تکیه گاه یه نفر شدی شجاعت اینو داشته باشی که تو سختیهاش وجودت رو براش بذاری. اگه این کارو کردی منتظر جواب نباش چون شاید بتونی از سختیهاش بگذری اما اگه اونی که واسش از جونت گذشتی رهات کرد و رفت خرد میشی و میشکنیی و آهسته میمیری.

اگه کسی رو خیلی دوست داری و نمی خوای هیچ کس به گرد پاهاش برسه و همیشه تک فرشته آسمونیت باشی آبروش رو غرور خودت قرار بده این جوری اگه واسش کاری کنی توقع جواب نداری چون واسه غرور خودت کار کردی 

همیشه اینو بدون هر کسی  اشتباه میکنه پس اگه کسی رو که دوستش داری دچار اشتباه شد سعی کن مرد باشی و تنهاش نذاری حتی اگه کسی رو به تو ترجیح داده باشه قلب تو رو شکسته باشه

واسه بدست آوردن اونی که دوستش داری این قدر خودتو بساز که نیاز به کوچک کردن هیچ رقیبی نداشته باشی