alone.jpg

 

به دل فریادها دارم

دلم دریایم حسرت، کوه مشکلهاست

زبانم چون کویری خالی از واژه

قلم در دستهای من ، نمی چرخد

به دل فریادها دارم

شکایتها از این تکرار بی پایان

از این تکرار اندوهی

که سکنی کرده در سر تاسرقلبم

و پی در پی

زند چنگ و نوازد  قطعه غم را

و من عمریست میرقصم

به این آوای حزن انگیز

سراغم را نگیر و دور شو از من

من از دنیای تو دورم

تو پاک و روشن و شادی و من

به غصه مجبورم

من از آینده از خورشید محرومم

به جرمی که نمی دانم

من به حبس  ابد در خویش

محکومم...